چگونه محیط رشد بر شخصیت اثر می گذارد؟ رازهای هویتی ما
به گزارش مجله کالج، تصور کنید در دنیایی موازی، به جای آنکه در شلوغیِ خیابان های تهران یا آرامشِ یک شهرِ ساحلی در ایران بزرگ شوید، در یک دهکده دورافتاده در کوه های آلپ یا در میانِ همهمه بی انتهاِ توکیو رشد می کردید. آیا باز هم همین فردی بودید که امروز در آینه می بینید؟ حقیقت این است که هویتِ ما مانندِ یک بومِ نقاشی است که نیمی از آن با قلم موی وراثت و نیمی دیگر با رنگ های غلیظِ فرهنگ و جغرافیا نقش بسته است. این همان نقطه تلاقیِ طبیعت در برابرِ تربیت (Nature vs Nurture) است که دانشمندانِ علومِ اعصاب و روان شناسانِ برجسته دنیا را به چالش کشیده.
در این مطلب، ما در خصوص این پرسش فکر می کنیم که چگونه اتمسفرِ فرهنگیِ محلِ زندگی، نه تنها باورها و ارزش ها، بلکه ساختارِ فیزیکیِ مغز و مسیرهایِ عصبی (Neural pathways) ما را از نو طراحی می نماید. اگر در پیِ درکِ این موضوع هستید که ریشه های شخصیتِ شما تا کجا از خاکِ زادگاهتان ناشی شده، با ما در این سفرِ تحلیلی همراه شوید تا لایه های پنهانِ خویشتنِ فرهنگی را کشف کنیم.
1- فراتر از کدهای ژنتیکی؛ سهمِ نادیده محیط در معماریِ روان
مدت هاست که بحث هایِ داغی پیرامونِ غلبه دی اِن اِی (DNA) بر سرنوشتِ انسان در جریان است. بسیاری تصور می نمایند که تمامِ ویژگی هایِ اخلاقی، از اندازهِ شجاعت گرفته تا تمایل به درون گرایی، در لحظه لقاح مشخص شده اند. اما زیست شناسیِ نوین و تخصص هایی مانندِ ژنتیکِ روان پزشکی (Psychiatric geneticist) پرده از واقعیتِ دیگری برمی دارند. پژوهش هایِ گسترده بر روی دوقلوهایِ همسان که کدهایِ ژنتیکیِ کاملاً یکسانی دارند، نشان داده است که محیطِ زندگی عاملی مشخص نماینده است. وقتی دو انسان با وراثتِ یکسان در دو جغرافیایِ متفاوت رشد می نمایند، تفاوت هایِ چشمگیری در نحوه پردازشِ اضطراب، تفسیرِ موفقیت و حتی سطحِ وظیفه شناسیِ آن ها بروز می نماید.
تحلیل هایِ آماریِ دقیق که دهه ها به طول انجامیده و میلیون ها نفر را در سراسرِ دنیا دربرگرفته، به یک عددِ طلایی رسیده است: ژنتیک تنها مسئولِ حدودِ 50 درصد از تفاوت هایِ شخصیتیِ ماست. این به معنایِ آن است که نیمی از وجودِ شما، محصولِ انتخاب ها، تجربیات و فشارهایِ محیطی است که در آن زیسته اید. در واقع، ژنتیک تنها یک چارچوبِ کلی ارائه می دهد و این محیطِ رشد است که جزئیاتِ نهاییِ این عمارتِ پیچیده را تکمیل می نماید. بنابراین، اِدعایِ اینکه ما برده ژن هایِ خود هستیم، از نظرِ علمی یک خطایِ فاحش است.
دانستنی نایاب:
تحقیقات نشان می دهند که حتی در دوقلوهای کاملاً همسان، اندازه تفاوت در ضخامت قشر مغز در نواحی مرتبط با مهارت های اجتماعی، مستقیماً با اندازه تفاوت در محیط های آموزشی آن ها در دوران کودکی ارتباط دارد.
2- پلاستیسیته عصبی و جغرافیا؛ وقتی فرهنگ مغز را تغییر می دهد
یکی از هیجان انگیزترین یافته هایِ روان شناسیِ میان فرهنگی (Cross-cultural psychology) این است که فرهنگ فقط بر افکارِ ما اثر نمی گذارد، بلکه فیزیکِ مغز را تغییر می دهد. چِینگ یو هوانگ، از متخصصانِ بنامِ این حوزه، معتقد است که مغزِ یک فردِ تایوانی با مغزِ همان فرد اگر در نروژ بزرگ می شد، تفاوت هایِ ساختاریِ واضحی داشت. این پدیده به علتِ قابلیتِ اِنعطاف پذیریِ عصبی (Neuroplasticity) رخ می دهد. مسیرهایِ ارتباطی در مغزِ ما بر اساسِ محرک هایِ مداومِ محیطی شکل می گیرند. در فرهنگی که بر جزئیات و دقتِ بصری تأکید دارد، بخش هایِ مرتبط با ادراکِ بینایی تقویت می شوند، در حالی که در فرهنگ هایِ شفاهی، مراکزِ پردازشِ شنیداری اولویت پیدا می نمایند.
این تغییراتِ ساختاری باعث می شوند که ما دنیا را از فیلترهایِ خاصی ببینیم. به عنوانِ مثال، نحوه واکنشِ مغز به پاداش یا تنبیه در جوامعِ مختلف فرق دارد. در بعضی فرهنگ ها، مغز در روبروه با موفقیت هایِ فردی فعالیتِ بیشتری نشان می دهد، در حالی که در فرهنگ هایِ دیگر، رضایتِ جمعی باعثِ ترشحِ بیشترِ دوپامین می شود. این نشان می دهد که محیطِ رشد، سیستمِ پاداش دهیِ مغزِ ما را از نو برنامه ریزی می نماید. پس هویتِ ما صرفاً یک مفهومِ اِنتزاعی نیست، بلکه در تار و پودِ سلول هایِ خاکستریِ ما حک شده است.
3- تضادِ منِ فردگرا در برابرِ ما؛ ریشه هایِ عمیقِ هویتِ اجتماعی
تفاوتِ بنیادینِ دیگری که در محیط هایِ مختلفِ رشد شکل می گیرد، نحوه تعریفِ خود است. در فرهنگ هایِ غربی که عمدتاً فردگرا (Individualistic) هستند، بچه ها از بدوِ تولد تشویق می شوند تا ویژگی هایِ منحصر به فردِ خود را کشف نمایند. در این جوامع، شخصیت بر اساسِ صفاتِ درونی مانندِ باهوش بودن، خلاق بودن یا مستقل بودن تعریف می شود. این رویکرد باعث می شود که فرد خود را به عنوانِ یک واحدِ مستقل از دیگران ببیند که وظیفه اصلی اش شکوفاییِ پتانسیل هایِ شخصی است.
در مقابل، در فرهنگ هایِ جمع گرا (Collectivistic) مانندِ بسیاری از کشورهایِ آسیایی، هویت به شدت با نقش هایِ اجتماعی و روابطِ بین فردی گره خورده است. در اینجا، یک فرد خود را ابتدا به عنوانِ یک پسر، یک دانش آموز یا یک عضو از جامعه می شناسد. این تفاوتِ ساختاری در محیطِ رشد باعث می شود که انگیزهِ افراد برایِ پیشرفت متفاوت باشد. در حالی که یک فرد در فرهنگِ فردگرا برایِ اِثباتِ خود کوشش می نماید، فرد در فرهنگِ جمع گرا برایِ حفظِ آبرو و اِفتخارِ خانواده یا گروهِ خود گام برمی دارد. این یعنی محیطِ رشد حتی موتورِ محرکِ ما برایِ ادامه زندگی را هم جهت دهی می نماید.
4- انضباطِ ناشی خاک؛ چرا بعضی ملت ها منظم تر هستند؟
آیا تا به حال فکر نموده اید که چرا نظم و انضباط در بعضی کشورها به یک ویژگیِ ملی تبدیل شده است؟ پژوهش هایِ گسترده در 22 کشور دنیا نشان می دهد که ویژگی هایِ شخصیتی مانندِ وظیفه شناسی (Conscientiousness) و سازمان دهی، پیوندِ مستقیمی با ارزش هایِ حاکم بر محیطِ رشد دارند. در کشورهایی که فرهنگِ سخت گیری و نظم حاکم است، مانندِ آلمان یا هند، افراد به طورِ میانه در آزمون هایِ شخصیت نمراتِ بالاتری در زمینه خودکنترلی و رعایتِ قوانین کسب می نمایند. این موضوع نشان دهنده یک یادگیریِ محیطیِ عمیق است که در ضمیرِ ناخودآگاهِ افراد نهادینه می شود.
از سوی دیگر، در جوامعی که بر برابری خواهی (Egalitarianism) و انعطاف پذیری تأکید دارند، مانندِ کانادا یا نروژ، صفاتی مثلِ گشودگی در برابر تجربه (Openness to experience) و توافق پذیری برجسته تر است. محیط در این جوامع به گونه ای طراحی شده که ریسک پذیری و پذیرشِ ایده هایِ نو را تشویق می نماید. بنابراین، اگر شما خود را فردی بسیار منظم یا برعکس، فردی بسیار منعطف می دانید، بخشِ بزرگی از این ویژگی را مدیونِ (یا مدیونِ نبودِ) فشارهایِ اجتماعی و هنجارهایی هستید که در دورانِ حساسِ کودکی با آن ها روبه رو بوده اید. این یعنی جغرافیا، فراتر از مرزهایِ روی نقشه، مرزهایِ رفتاریِ ما را هم مشخص می نماید.
5- اثرِ پانوراما؛ چگونه جغرافیا لنزِ دیدِ ما را تنظیم می نماید؟
تأثیرِ محیطِ رشد فراتر از لایه هایِ رفتاری، به ابتدایی ترین سطوحِ حسیِ ما، یعنی نحوهِ تماشاِ اشیاء نفوذ می نماید. پژوهش هایِ در حوزهِ ادراکِ بصری نشان داده اند که مغزِ انسان هایِ رشد یافته در جوامعِ غربی و شرقی، اولویت هایِ متفاوتی برای پردازشِ تصویر دارند. غربی ها معمولاً بر روی سوژه هایِ اصلی و اشیاءِ منفرد تمرکز می نمایند (Object-oriented)، در حالی که افراد در جوامعِ شرقی تمایل دارند کلِ صحنه و ارتباطِ میانِ اجزا را در نظر بگیرند (Context-dependent). این تفاوتِ ادراکی باعث می شود که دو نفر از دو فرهنگِ مختلف، حتی هنگامِ تماشایِ یک تابلویِ نقاشی یا یک حادثه رانندگی، روایت هایِ کاملاً متفاوتی را در فکرِ خود ثبت نمایند.
این پدیده که در روان شناسی به آن کُلیت نگری در برابرِ جزء نگری گفته می شود، ریشه در ساختارهایِ اجتماعیِ محیطِ رشد دارد. در محیطی که روابطِ میانِ آدم ها پیچیده و به هم پیوسته است، مغز یاد می گیرد که برای بقا و سازگاری، باید همواره به زمینه و ارتباطات توجه کند. در مقابل، محیط هایِ فردگرا که بر استقلال تأکید دارند، مغز را به گونه ای پرورش می دهند که سوژه ها را جدا از بسترِ آن ها تحلیل کند. این یعنی حتی چشمانِ ما نیز تحتِ فرمانِ آموخته هایِ فرهنگیِ ما هستند و حقیقتی که می بینیم، لزوماً با حقیقتِ فردی از آن سویِ دنیا یکسان نیست.
6- هویتِ بنابُدی در برابرِ هویتِ سِیال؛ معماریِ پایداریِ شخصیت
یکی دیگر از ابعادِ تحلیلیِ تازه در این بحث، تفاوتِ نگاه به پایداریِ شخصیت است. روان شناسان دریافته اند که در فرهنگ هایِ غربی، تمایلِ شدیدی به دیدگاهِ بنابُدی (Monumentalism) وجود دارد؛ یعنی فرد خود را مانندِ یک بنایِ سنگیِ ثابت و تغییرناپذیر می بیند که باید در هر موقعیتی خودش باشد. در این محیط هایِ رشد، ثباتِ شخصیت یک ارزشِ اخلاقیِ بزرگ تلقی می شود و تغییرِ رفتار در موقعیت هایِ مختلف ممکن است به نِفاق یا ضعفِ شخصیت تعبیر شود.
اما در فرهنگ هایِ شرقِ آسیا و بسیاری از جوامعِ منعطف، شخصیتِ انسان بیشتر سِیال (Malleable) و وابسته به موقعیت تعریف می شود. در این محیط ها، فرد یاد می گیرد که هویتش باید مانندِ آب، شکلِ ظرفی را به خود بگیرد که در آن واقع شده است. این به معنایِ بی هویتی نیست، بلکه نشان دهندهِ نوعی هوشِ اجتماعیِ بالا برای هماهنگی با محیط است. بنابراین، اگر شما در محیطی رشد نموده اید که تغییرِ رفتار در برابرِ رئیس، همسر یا دوست را امری طبیعی می دانید، تحتِ تأثیرِ فرهنگِ سِیال بوده اید؛ اما اگر بر این باورید که باید همواره و همه جا یک نفرِ واحد باشید، در اتمسفرِ بنابُدگرایی پرورش یافته اید.
یک نکته کنجکاوی برانگیز:
تحقیقات نشان می دهند افرادی که در فرهنگ های سِیال رشد می نمایند، در روبروه با شکست های شغلی کمتر دچار بحران هویت می شوند، زیرا شکست را نه ناشی از ضعفِ همیشگیِ خود، بلکه ناشی از عدم تناسبِ مقطعی با موقعیت می بینند.
7- اقلیم و خلق و خو؛ وقتی آب وهوا با ژن ها سخن می گوید
شاید عجیب به نظر برسد، اما میانگینِ دمایِ هوایِ زادگاهِ شما می تواند بر اندازهِ برون گراییِ (Extraversion) شما تأثیر بگذارد. مطالعاتِ نوین در حوزه روان شناسیِ محیطی نشان می دهند که دمایِ مطبوع (حدودِ 22 درجه سانتی گراد) در محیطِ رشد، با سطوحِ بالاتری از اجتماعی شدن، تجربه گرایی و ثباتِ هیجانی همبستگی دارد. در مقابل، اقلیم های بسیار سرد یا بسیار گرم، به علتِ محدود کردنِ تعاملاتِ اجتماعیِ آزاد و ایجادِ فشارهایِ فیزیولوژیک بر بدن، تمایل به درون گرایی و احتیاط را در شخصیتِ جمعیِ ساکنانِ آن منطقه ها افزایش می دهند.
این پدیده نشان می دهد که محیطِ رشد نه فقط به وسیلهِ کلمات و تربیتِ والدین، بلکه به وسیلهِ پوست و تنفس نیز بر ما اثر می گذارد. آب وهوا مشخص می نماید که ما چه اندازه از زمانِ خود را در فضاهایِ عمومی سپری کنیم و با چه تعداد از افرادِ غریبه تعامل داشته باشیم. این تکرارِ مداومِ رفتارهایِ محیطی در طولِ سال هایِ رشد، در نهایت به بخشی از امضایِ شخصیِ ما تبدیل می شود. پس بخشی از آرامش یا اضطرابِ درونیِ شما ممکن است ریشه در آسمانی داشته باشد که زیرِ آن قد کشیده اید.
8- پارادوکسِ تربیت؛ چرا برادران و خواهران با هم متفاوت اند؟
یک پرسشِ طبیعی که در اینجا مطرح می شود این است: اگر محیطِ رشد اینقدر قدرتمند است، چرا دو فرزند در یک خانواده با هم متفاوت می شوند؟ پاسخ در مفهومِ محیطِ غیرمشترک (Non-shared environment) نهفته است. اگرچه سقفِ خانه و والدین یکی هستند، اما دنیایِ روانیِ هر کودک منحصر به فرد است. رتبه فرزندآوری، تفاوت در معلمان، گروه هایِ دوستی و حتی حوادثِ تصادفیِ زندگی باعث می شود که هر فرزند در یک ریزفرهنگِ کاملاً متفاوت رشد کند. در واقع، محیطِ رشدِ ما فقط جغرافیا و فرهنگِ ملی نیست، بلکه مجموعه ای از اتمسفرهایِ کوچک است که هر روز استشمام می کنیم.
علاوه بر این، بچه ها بر اساسِ آمادگی هایِ ژنتیکیِ اولیهِ خود، بخش هایِ خاصی از محیط را انتخاب یا دستکاری می نمایند. یک کودکِ کنجکاو ممکن است از کتابخانه خانه بیشتر بهره ببرد، در حالی که برادرِ او ممکن است به حیاط و فعالیت هایِ فیزیکی تمایل داشته باشد. این تعاملِ دوطرفه میانِ استعدادِ فردی و امکاناتِ محیطی، باعث می شود که حتی در یک خانه، دو شخصیتِ کاملاً متضاد شکل بگیرد. این نکته تأکید می نماید که محیطِ رشد، یک اِجبارِ یک سویه نیست، بلکه یک گفتگویِ مداوم میانِ انسان و دنیاِ پیرامونِ اوست.
9- خطایِ بنیادیِ انتساب؛ وقتی جغرافیا قضاوت را مخدوش می نماید
یکی از مفاهیمِ کلیدی که در محیط هایِ رشدِ فردگرا (مانندِ جوامعِ آمریکایِ شمالی و اروپایِ غربی) نهادینه می شود، گرایش به خطایِ بنیادیِ اِنتساب (Fundamental Attribution Error) است. در این جوامع، افراد تمایل دارند که موفقیت ها یا شکست هایِ دیگران را مستقیماً به شخصیت و ذاتِ آن ها نسبت دهند. برای مثال، اگر کسی در خیابان فریاد می زند، یک ناظرِ غربی احتمالاً فکر می نماید او فردی عصبی است. اما در محیط هایِ رشدِ جمع گرا، فرد یاد می گیرد که ابتدا به موقعیت نگاه کند؛ شاید آن شخص خبرِ ناگواری شنیده باشد یا تحتِ فشارِ محیطیِ شدیدی باشد.
این تفاوت در قضاوت، پیامدهایِ اجتماعیِ عمیقی دارد. افرادی که در فرهنگ هایِ متمایل به زمینه رشد می نمایند، در حلِ تعارضاتِ میان فردی صبورتر هستند، زیرا می دانند که رفتارِ انسان همواره تابعی از شرایطِ محیطی است. محیطِ رشدِ ما مشخص می نماید که آیا ما انسانی هستیم که سریع برچسب می زند، یا انسانی که با درکِ موقعیت، در پیِ ریشه هایِ بیرونیِ یک رفتار می شود. این تفاوت در تحلیلِ رفتارهایِ روزمره، مرزِ میانِ همدلی و قضاوتِ عجولانه را در شخصیتِ ما ترسیم می نماید.
10- اپی ژنتیک فرهنگی؛ چگونه محیط بر رویِ ژن ها کلیدِ روشن و خاموش می گذارد
دانشِ نوینِ اپی ژنتیک (Epigenetics) پلی میانِ طبیعت و تربیت ایجاد نموده است که پیش از این تصور نمی شد. محیطِ رشدِ ما نه تنها بر روان، بلکه بر نحوهِ بیانِ ژن هایِ ما (Gene expression) اثر می گذارد. استرس هایِ محیطی، تغذیه، اندازهِ صمیمیتِ خانواده و حتی امنیتِ جغرافیایی می توانند باعث شوند که بعضی ژن ها فعال یا غیرفعال شوند. این به معنایِ آن است که دو نفر با ژنتیکِ مشابه، بر اساسِ محیطِ رشدشان، ممکن است در بزرگسالی واکنش هایِ بیولوژیکیِ کاملاً متفاوتی به اضطراب داشته باشند.
این یافته، باورِ قدیمیِ ژن ها سرنوشتِ محتوم هستند را به کلی باطل می نماید. محیطِ رشدِ شما در دورانِ حساسِ کودکی، در واقع مانندِ یک مهندسِ شیمی، لایه هایی از مولکول ها را بر رویِ دی اِن اِی شما قرار داده است که مشخص می نمایند در آینده چقدر در برابرِ بیماری هایِ روانی یا فشارهایِ عصبی مقاوم باشید. بنابراین، شما صرفاً وارثِ ژن هایِ والدینِ خود نیستید، بلکه وارثِ تعاملِ آن ژن ها با خاک، هوا و اتمسفرِ عاطفیِ زادگاهتان هستید. این فرآیند نشان دهندهِ قدرتِ بی چون و چرایِ محیط در بازنویسیِ کتابِ حیاتِ ماست.
خوب است بدانید:
پژوهش ها در زمینه اپی ژنتیک نشان می دهند که تأثیرات محیطیِ شدید در دوران رشد، مانند قحطی یا جنگ، می تواند به وسیله نشانگرهای شیمیایی روی DNA به نسل های بعدی نیز منتقل شود و بر سیستم عصبی بچه ها اثر بگذارد.
11- سوءبرداشت هایِ تاریخی؛ وقتی علم به اشتباه نژاد را مقصر می دانست
در اواسطِ قرنِ بیستم، بسیاری از روان شناسان به اشتباه تصور می کردند که تفاوت هایِ شخصیتی و هوشی میانِ ملت ها ناشی از تفاوت هایِ نژادی و بیولوژیکیِ بنیادین است. آن ها فکر می کردند که اگر یک کودکِ غربی در شرق رشد کند، باز هم همان ویژگی هایِ شخصیتیِ غربی را بروز خواهد داد. اما مطالعاتِ مدرنِ میان فرهنگی این خطایِ علمیِ بزرگ را اصلاح کردند. امروزه می دانیم که بخشِ بزرگی از تفاوت هایی که به نژاد نسبت داده می شد، در حقیقت محصولِ یادگیریِ محیطی و فشارهایِ ساختاریِ جامعه است.
این تغییرِ پارادایم نشان داد که فکرِ انسان به طرزِ شگفت آوری دنیای و منعطف است. مفاهیمی مانندِ ذاتِ شرقی یا روحِ غربی بیش از آنکه ریشه در بیولوژی داشته باشند، ریشه در الگوهایِ تربیتی و ارزش هایِ مالی-اجتماعیِ محیطِ رشد دارند. حذفِ این برچسب هایِ نادرستِ علمی به ما یاری می نماید تا درک کنیم که پتانسیل هایِ انسانی در تمامِ جغرافیاها یکسان است و این محیط است که به این پتانسیل ها جهتِ خاصی می دهد. پس هویتِ شما بیش از آنکه به خونِ شما بستگی داشته باشد، به خاکی بستگی دارد که رویِ آن گام برداشته اید.
12- آرزوهایِ سفارشی؛ چگونه محیط رویاهایِ ما را مهندسی می نماید
اگر از یک کودک در یک محیطِ رشدِ صنعتی و مدرن بپرسید که می خواهد چه کاره شود، احتمالاً از شغل هایِ فردی و پرستیژِ اجتماعی صحبت می نماید. اما در یک محیطِ رشدِ سنتی یا مبتنی بر کشاورزی، آرزوها بیشتر حولِ محورِ بقایِ جمعی، پیوند با زمین و مسئولیت هایِ خانوادگی شکل می گیرند. محیطِ رشدِ ما، سقفِ آرزوهایِ ما را مشخص می نماید. ما معمولاً چیزهایی را می خواهیم که جامعهِ ما آن ها را به عنوانِ نمادِ موفقیت به رسمیت می شناسد. این یعنی حتی درونی ترین و شخصی ترین لایه وجودِ ما، یعنی رویاها و انگیزه هایمان، تا حدِ زیادی سفارشی سازی شده به وسیلهِ محیط هستند.
در جوامعی که با کمبودِ منابع روبرو هستند، محیطِ رشد باعثِ تقویتِ صفاتی مانندِ صرفه جویی، احتیاط و جمع آوریِ منابع در شخصیت می شود. در مقابل، در محیط هایِ مرفه، شخصیت به سمتِ تجربه گرایی، ریسک پذیری و لذت گرایی سوق پیدا می نماید. این نشان می دهد که شخصیتِ ما در حقیقت یک ابزارِ بقا است که به وسیلهِ محیط صیقل داده شده تا برترین عملکرد را در آن شرایطِ خاص داشته باشد. شناختِ این موضوع به ما یاری می نماید تا بفهمیم چقدر از اهدافی که برایشان می جنگیم، واقعاً متعلق به خودِ ماست و چقدر از آن ها القائاتِ ناخودآگاهِ جغرافیایی است که در آن ریشه داریم.
13- سندرمِ تغییرِ شخصیت؛ وقتی مهاجرت هویت را دوپاره می نماید
یکی از پدیده هایِ شگفت آور در دنیایِ امروز، تغییرِ شخصیتِ افرادی است که در بزرگسالی محیطِ رشدِ خود را ترک می نمایند. پژوهش هایِ تازه نشان می دهند که مهاجران اغلب نوعی دوشخصیتیِ فرهنگی را تجربه می نمایند. این افراد وقتی به زبانِ مادریِ خود صحبت می نمایند، ویژگی هایِ شخصیتیِ مرتبط با محیطِ رشدِ اولیه خود (مانندِ تواضع یا جمع گرایی) را نشان می دهند، اما به محضِ تغییرِ زبان به زبانِ کشورِ مقصد، رفتارهایِ آن ها به سمتِ هنجارهایِ آن محیط (مانندِ قاطعیت یا صراحت) تغییر می یابد. این موضوع ثابت می نماید که شخصیتِ ما یک کُدِ ایستا نیست، بلکه یک سیستمِ پویاست که مدام خود را با اتمسفرِ محیطیِ حاضر تنظیم می نماید.
این انعطاف پذیریِ هویت، چالش هایِ روانیِ عمیقی را نیز به همراه دارد. تضاد میانِ خویشتنِ ریشه دار (که در محیطِ اولیه شکل گرفته) و خویشتنِ انطباقی (که برای بقا در محیطِ تازه ضروری است)، می تواند منجر به بحرانِ هویت شود. با این حال، دانشمندان معتقدند افرادی که در محیط هایِ فرهنگیِ متنوع رشد می نمایند یا زندگی در جغرافیاهایِ مختلف را تجربه نموده اند، از پیچیدگیِ شناختیِ بالاتری برخوردارند. آن ها یاد گرفته اند که دنیا را از چندین دریچه ببینند و این توانایی، یکی از ارزشمندترین ابزارهایِ روانی در قرنِ بیست و یکم است که مستقیماً حاصلِ تغییرِ محیطِ زیست است.
14- هندسه یِ روان؛ چگونه معماریِ شهر شخصیت را صیقل می دهد؟
محیطِ رشدِ ما تنها شاملِ آدم ها و فرهنگ نیست، بلکه در و دیوارِ شهرها نیز در شکل گیریِ روانِ ما نقش دارند. زندگی در یک کلان شهرِ شلوغ با معماریِ عمودی و فضاهایِ متراکم، شخصیت را به سمتِ گمنامیِ اجتماعی و نوعی خودمحوریِ حفاظتی سوق می دهد. در مقابل، رشد در محیط هایی با فضاهایِ باز، سبز و معماریِ افقی، حسِ تعلقِ اجتماعی و اعتمادِ عمومی را در فرد تقویت می نماید. در واقع، هندسه یِ محیطی که در آن بزرگ می شویم، الگوهایِ حرکتی و به تبعِ آن، الگوهایِ فکریِ ما را مهندسی می نماید.
تحقیقاتِ نوین در حوزه یِ روان شناسیِ فضا نشان می دهند که حتی سقف هایِ بلند در محیطِ رشد، با افزایشِ تفکرِ انتزاعی و خلاقیت در بچه ها رابطه دارد، در حالی که سقف هایِ کوتاه تمرکز بر جزئیات و تفکرِ انضمامی را تقویت می نمایند. این تأثیراتِ ظریفِ فیزیکی در طولِ هزاران ساعت زندگی در یک محیط، به مرور در ساختارِ شخصیت رسوب می نمایند. بنابراین، بخشی از خلاقیت یا دقتِ وسواسیِ شما ممکن است محصولِ اتاق ها و خیابان هایی باشد که نخستین گام هایتان را در آن ها برداشته اید. شهرها صرفاً محلِ سکونتِ ما نیستند؛ آن ها مربیانِ خاموشِ شخصیتِ ما هستند.
شاید نشنیده باشید:
پژوهشگران دریافته اند که بچه های که در خانه هایی با پنجره های رو به طبیعت بزرگ می شوند، در بزرگسالی تواناییِ کنترلِ تکانه و تمرکزِ بسیار بالاتری نسبت به همسالان خود در محیط های کاملاً سیمانی دارند.
15- روایتِ طعم ها و ارزش ها؛ از کلکته تا استکهلم
بیایید به آن خاطره یِ کلیدی بازگردیم: تفاوتِ نگاه به حیوانات میانِ یک کودکِ هندی و یک کودکِ سوئدی. این مثالِ ساده، عمقِ نفوذِ محیطِ رشد در ساختارِ اخلاقیِ ما را نشان می دهد. در هند، حیواناتی مانندِ گاو ممکن است نمادهایی مقدس یا بخشی از زنجیره یِ صمیمانه یِ حیات باشند، در حالی که در محیط هایِ اروپاییِ آن موقع، همان موجودات صرفاً به عنوانِ منابعِ پروتئین تعریف می شدند. این تفاوت در ارزش گذاریِ سوژه ها، نتیجه یِ مستقیمِ اتمسفرِ فرهنگی است که به ما می گوید چه چیزی دردناک، چه چیزی خوشمزه و چه چیزی مقدس است.
وقتی ما در یک محیطِ خاص بزرگ می شویم، سیستمِ اِشمئزاز (Disgust) و لذتِ ما بر اساسِ هنجارهایِ آن محیط تنظیم می شود. این موضوع حتی بر رویِ حسِ شوخ طبعیِ ما نیز اثر می گذارد. چیزی که در یک فرهنگ باعثِ خنده یِ دسته جمعی می شود، در محیطِ رشدِ دیگر ممکن است توهین آمیز یا بی مزه تلقی شود. این روایت ها نشان می دهند که شخصیتِ ما مجموعه ای از واکنش هایِ آموخته شده است که چنان با وجودِ ما عجین شده اند که آن ها را غریزی می پنداریم؛ در حالی که آن ها تنها سوغاتی هایِ جغرافیایِ ما هستند.
16- مسئولیتِ محیط؛ چرا نباید خود را کاملاً مقصر بدانیم؟
درکِ قدرتِ محیطِ رشد، بارِ سنگینی را از رویِ دوشِ افراد برمی دارد. بسیاری از ما به خاطرِ داشتنِ بعضی ویژگی هایِ شخصیتی مثلِ خجالتی بودن، بی نظمی یا اضطراب، خود را ملامت می کنیم. اما با نگاهی به روان شناسیِ مکانی، متوجه می شویم که بسیاری از این صفات، پاسخ هایِ دفاعیِ مغز به محیطی بوده اند که در آن رشد نموده ایم. در یک محیطِ ناامن یا بیش از حد رقابتی، اضطراب یک ابزارِ بقایِ هوشمندانه است، نه یک ضعفِ شخصیتی. محیطِ رشدِ ما وظیفه داشته است ما را برایِ دنیایی که در آن بودیم آماده کند.
این آگاهی به ما اجازه می دهد تا با شفقتِ بیشتری به خود نگاه کنیم و در عینِ حال، قدرتِ تغییر را درک کنیم. اگرچه نیمی از هویتِ ما در گذشته و به وسیلهِ محیطِ اولیه شکل گرفته است، اما شناختِ این مکانیسم ها به ما یاری می نماید تا در بزرگسالی، آگاهانه محیط هایِ تازهی را انتخاب کنیم که به شکوفاییِ بخش هایِ مطلوبِ شخصیتمان یاری نمایند. ما نمی توانیم زادگاهِ خود را تغییر دهیم، اما می توانیم با درکِ تأثیراتِ آن، معمارِ محیط هایِ بعدیِ زندگیِ خود باشیم. شخصیتِ ما محصولِ گذشته است، اما مجبور نیست زندانیِ آن باقی بماند.
جمع بندی: هم آغوشیِ جغرافیا و روان
در نهایت، شخصیتِ ما نه یک جزیره یِ منفردِ ژنتیکی، بلکه قاره ای است که با امواجِ مداومِ فرهنگ و محیط شکل گرفته است. دریافتیم که حدودِ نیمی از تفاوت هایِ فردیِ ما ریشه در اتمسفرِ مکانی دارد که نخستین سال هایِ زندگی را در آن سپری نموده ایم؛ محیطی که حتی ساختارِ فیزیکیِ مغز، سیستمِ پاداش دهیِ عصبی و نحوهِ تماشاِ دنیا را بازطراحی می نماید. از تفاوت در ادراکِ بصریِ شرق و غرب تا تأثیرِ اقلیم بر برون گرایی، همگی نشان می دهند که هویتِ ما لباسی است که به قامتِ جغرافیایمان دوخته شده است. درکِ این پیوندِ عمیق، به ما یاری می نماید تا با پذیرشِ ریشه هایِ محیطیِ خود، آگاهانه تر مسیرِ توسعه یِ فردیِ خویش را در دنیاِ مدرن ترسیم کنیم.
سوالات متداول (Smart FAQ)
1. آیا تغییرِ ناگهانیِ محیطِ رشد در کودکی باعثِ اختلالِ هویت می شود؟
تغییرِ محیط در دورانِ حساسِ رشد می تواند منجر به پدیده یِ بچه هاِ فرهنگِ سوم شود که در آن کودک هویتی فراملی پیدا می نماید. این جابجایی اگر با حمایتِ عاطفی همراه نباشد، ممکن است باعثِ احساسِ بی ریشگیِ موقت شود. اما در بلندمدت، این بچه ها انعطاف پذیریِ شناختی و تواناییِ سازگاریِ بالاتری نسبت به همسالانِ تک فرهنگیِ خود کسب می نمایند.
2. چگونه می توان علائمِ ناسازگاریِ شخصیت با محیطِ تازه را تشخیص داد؟
بارزترین علامت، احساسِ خستگیِ مفرطِ روانی ناشی از نقش بازی کردنِ مداوم برای انطباق با هنجارهایِ تازه است. فرد ممکن است دچارِ نوعی انزوایِ خودخواسته یا واکنش هایِ دفاعیِ شدید نسبت به فرهنگِ میزبان شود. تشخیصِ زودهنگامِ این فشارِ فرهنگی می تواند از بروزِ افسردگی هایِ مزمنِ مهاجرتی پیشگیری کند.
3. آیا فناوری و فضایِ مجازی توانسته تأثیرِ محیطِ فیزیکی را کمرنگ کند؟
فضایِ مجازی نوعی دهکده یِ دنیای ایجاد نموده که باعثِ شباهتِ سطحیِ سلیقه ها شده است، اما تأثیرِ بیولوژیکیِ محیطِ فیزیکی همچنان غالب باقی می ماند. تعاملاتِ چهره به چهره و فشارهایِ فیزیکیِ اقلیم، مسیرهایِ عَصَبی را به شکلی عمیق تر از اسکرین ها تحریک می نمایند. در واقع، مغزِ ما هنوز در دنیایِ فیزیکیِ واقعی تکامل می یابد، نه در پیکسل هایِ نمایشگر.
4. آخرین یافته هایِ پژوهشی درباره یِ درمانِ تروماهایِ محیطی چیست؟
روینمودهایِ نوین بر بازسازیِ محیطِ پیرامونی به عنوانِ بخشی از فرآیندِ درمان تأکید دارند که به آن محیط درمانیِ عصبی گفته می شود. محققان دریافته اند که قرار گرفتنِ هدفمند در محیط هایِ بصری و صوتیِ مشابهِ محیطِ رشدِ امن، می تواند ترمیمِ بافت هایِ عصبیِ آسیب دیده را تسریع کند. این فناوری ها به زودی در قالبِ واقعیتِ مجازی برایِ درمانِ اختلالِ استرسِ پس از سانحه عرضه خواهند شد.
5. آیا هوشِ مصنوعی می تواند بر اساسِ محلِ رشد، رفتارِ ما را پیش بینی کند؟
مدل هایِ زبانیِ پیشرفته اکنون می توانند با دقتِ بالایی الگوهایِ فکریِ برخاسته از یک جغرافیایِ خاص را شبیه سازی نمایند. با این حال، به علتِ وجودِ محیط هایِ غیرمشترک و اراده یِ فردی، هیچ الگوریتمی نمی تواند شخصیتِ دقیقِ یک انسان را صرفاً از رویِ نقشه یِ زادگاهش مشخص کند. انسان همواره یک عنصرِ پیش بینی ناپذیر دارد که از تمامِ کدهایِ فرهنگی فراتر می رود.
6. آیا باور به اینکه ذاتِ آدم ها عوض نمی شود از نظر علمی صحیح است؟
این یک باورِ خرافی و علمی نما است که پلاستیسیته یِ مغز را نادیده می گیرد. تحقیقات نشان می دهند که با تغییرِ بنیادینِ محیطِ زندگی و آموزش هایِ تازه، حتی صفاتِ ریشه داری مانندِ بدبینی یا اضطراب قابلِ بازسازی هستند. شخصیتِ انسان بیشتر شبیه به یک موجودِ زنده است تا یک مجسمه یِ سنگیِ ایستا.
7. آیا محلِ تولدِ والدین (حتی اگر فرد آنجا نباشد) بر شخصیت اثر دارد؟
بله، این تأثیر به وسیلهِ میراثِ اپی ژنتیک و انتقالِ الگوهایِ تربیتیِ ناخودآگاه صورت می گیرد. والدین سبک هایِ دلبستگی و ترس هایی را که در محیطِ رشدِ خود آموخته اند، به بچه هاشان منتقل می نمایند. بنابراین، بخشی از شخصیتِ شما ممکن است پاسخی به محیطی باشد که هرگز در آن حضور نداشته اید.
8. آیا زندگی در آپارتمان هایِ کوچک می تواند شخصیت را درون گرا کند؟
فضاهایِ بسته و محدودِ فیزیکی در طولانی مدت باعثِ افزایشِ سطحِ کورتیزول و تمایل به انزوایِ دفاعی می شوند. این نوع درون گرایی، در حقیقت یک سازگاریِ محیطی برای حفظِ حریمِ خصوصی در تراکمِ بالاست. تغییرِ چیدمانِ محیطی و استفاده از نورِ طبیعی می تواند تا حدِ زیادی این تأثیرِ منفی را خنثی کند.
9. نقشِ زبانِ مادری در ثباتِ شخصیتِ محیطی چیست؟
زبان، کدگذاریِ اصلیِ فرهنگ در مغز است و به عنوانِ نگهدارنده یِ الگوهایِ شخصیتیِ اولیه عمل می نماید. وقتی فرد به زبانِ مادری سخن می گوید، دسترسیِ مغز به خاطرات و عواطفِ دورانِ رشدِ اولیه تسهیل می شود. به همین علت، ابرازِ صمیمیت در زبانِ مادری معمولاً عمیق تر و اصیل تر از زبان هایِ آموخته شده در بزرگسالی است.
10. آیا آلودگیِ صوتیِ محیطِ رشد بر هوشِ هیجانی اثر دارد؟
سر و صدایِ مداوم در محیطِ رشد، آستانه یِ تحریک پذیریِ سیستمِ عصبی را کاهش داده و منجر به تکانشگریِ بیشتر در بزرگسالی می شود. این بچه ها یاد می گیرند که برای شنیده شدن باید بلندتر فریاد بزنند یا نسبت به محرک ها واکنشِ سریع نشان دهند. این پدیده می تواند در درازمدت تواناییِ همدلی و صبرِ فرد را در روابطِ بین فردی کاهش دهد.
11. چرا بعضی افراد علیه فرهنگِ محیطِ رشدِ خود طغیان می نمایند؟
این طغیان معمولاً نتیجه یِ تضادِ خلقی-محیطی است، جایی که استعدادِ ژنتیکیِ فرد با هنجارهایِ حاکم سازگار نیست. این افراد برای حفظِ بقایِ روانیِ خود، به سمتِ خرده فرهنگ ها یا فرهنگ هایِ غریبه کشیده می شوند. این فرآیند نشان می دهد که هویت، محصولِ کشمکشِ همیشگی میانِ خواستِ درونی و فشارِ بیرونی است.
12. تأثیرِ رشد در محیط هایِ مذهبی بر ساختارِ حلِ مسئله چیست؟
محیط هایِ مذهبی معمولاً چارچوب هایِ اخلاقیِ پایداری ارائه می دهند که باعثِ کاهشِ ابهامِ شناختی و اضطرابِ وجودی در دورانِ رشد می شود. این افراد در روبروه با بحران ها، تمایلِ بیشتری به استفاده از استراتژی هایِ مقابله ایِ معنا محور دارند. با این حال، ممکن است در محیط هایی که احتیاج به تفکرِ خارج از چارچوب (Out of the box) دارند، با چالشِ انعطاف پذیری روبرو شوند.
13. آیا شخصیتِ دیجیتال می تواند محیطِ رشدِ فیزیکی را بازسازی کند؟
تجربیاتِ غوطه ورنماینده در دنیایِ واقعیتِ مجازی می توانند با تحریکِ حواسِ چندگانه، تأثیراتِ محیط هایِ فیزیکیِ ایده آل را در مغز شبیه سازی نمایند. این روش اکنون برایِ بهبودِ اعتماد به نفس در افرادی که در محیط هایِ سرکوب گر رشد نموده اند، استفاده می شود. اگرچه جایگزینِ کامل نیست، اما ابزاری قدرتمند برایِ فرزندخواندگیِ فرهنگیِ مجازی است.
14. رابطه یِ میانِ امنیتِ مالیِ محیطِ رشد و ریسک پذیری در بزرگسالی چیست؟
رشد در محیط هایِ با ثباتِ مالی، مغز را به گونه ای پرورش می دهد که پاداش هایِ بلندمدت را به لذت هایِ آنی ترجیح دهد. در مقابل، محیط هایِ ناپایدار باعثِ تقویتِ استراتژی هایِ سریعِ زندگی می شوند که در آن فرد تمایل دارد منابع را سریعاً مصرف کند. این تفاوت در برنامه ریزیِ مالی و زندگی، ریشه در محاسباتِ ناخودآگاهِ مغز برای بقا در آن محیطِ خاص دارد.
تجربه شما از هویتِ جغرافیایی چیست؟
آیا تا به حال فکر نموده اید که اگر در شهر یا کشوری دیگر بزرگ می شدید، کدام بخش از شخصیتِ فعلی تان هرگز شکل نمی گرفت؟ دیدگاه ها و تجربیاتِ خود را درباره تأثیرِ زادگاهتان بر رفتارهایِ امروزتان در بخشِ نظرات با ما به اشتراک بگذارید. هر تجربه انسانی، قطعه ای از پازلِ بزرگِ روان شناسیِ میان فرهنگی است که به درکِ بهترِ ما از خودمان یاری می نماید.
دکتر علیرضا مجیدی
پزشک، نویسنده و بنیان گذار وبلاگ خبرنگاران
دکتر علیرضا مجیدی، نویسنده و بنیان گذار وبلاگ خبرنگاران .
با بیش از 20 سال نویسندگی ترکیبی مستمر در زمینهٔ پزشکی، فناوری، سینما، کتاب و فرهنگ.
باشد که با هم متفاوت بیاندیشیم!
دربارهٔ علیرضا مجیدی در خبرنگاران